تبليغاتX
دروغ یا حقیقت؟!!!
دروغ یا حقیقت؟!!!



نامه یک دختر فراری به مادرش

 

مادر نازنیم کجایی که ببینی فلاکت عروسکت رو!همون عروسک خوشگلی که می گذاشتی روی پاهات و موهاش رو می بافتی

دیشب کجا بودی که ببینی چطور همون موها در دست های پسرا بود و مرا بر روی زمین می کشیدند و نبودی ببینی که چطور

بر روی دست و پای اون ها افتاده بودم و التماسشون می کردم که مرا از خونه بیرون نکنند ...


امروز 7 روز از فرار من از خونه می گذره خونه که چه عرض کنم جهنم،یک جهنم واقعیجهنمی که نامادریم ساخت و من توسعه ش

دادم

امروز 7 مین شبیست که سرگردان شهرم ده روز قبل مثل حالا ظاهرا من همه چیز داشتم یک پدر سنگدل یک نامادری یک خونه امن

و از همه مهمتر شرف و ابروی دختری اما حالا چی؟نه پدر نه نامادری و از همه مهمتر نه.......

از خودم حجالت می کشم من دیگه یه دختر پاک نیستم من شرف و پاکی خود رو به بهایی ناچیز به یه نامرد فروختم به یه نامردی که


از مردی تنها خوی وحشیگری و حیوونی رو یدک می کشید و من چه راحت فریب حرف های قشنگ و مهربانیش رو خوردم

من از خودم بیزارم از زندگی بیزارم از مرد ها بیزارم من چه طوری اون دنیا به چشمای مادرم نگاه کنم مادر کاشکی پیش من بودی...

لعنت ابدی بر هر چی نامرد است

هوا داره تاریک میشه سه شب رو با هزار ترس و لرز در پارک خوابیدم و سه شب دیگه رو.....خدایا خجالت می کشم بگم

و برای یک لقمه نون و برای یک جای خواب...من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم...دیگه ارامش ندارم...برایم دعا کنید
منبع:

شنبه چهارم تیر 1390 توسط نخودی |

 

آن که ویران شده از یار مرا میفهمد /

                                                      آن که تنها شده بسیار مرا میفهمد /

چه بگویم که چنان زارو فرو ریخته ام /

                                                         که فقط ریزش آوار مرا میفهمد /

شنبه سی ام بهمن 1389 توسط نخودی |

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
 که من به چه دلهره
از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
 وتو رفتی و هنوز
سال ها
یاد تو آرام آرام
 می دهد آزارم
 ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

شنبه نهم بهمن 1389 توسط نخودی |

 


 نمي دانم كجا...؟

تا كي...؟

براي چه...؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از

رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد...

دوشنبه چهارم بهمن 1389 توسط نخودی |

تولد نخودی جونمممممممممممممم


فردا ۲۴ اردیبهشته . میدونی جه روزیه؟ تولد نخودی جونمه

نخودی جونممممممممممم

       تفلد ...

                    تفلد ...

                                  تفلدت مبارک ...

 دوست دارم عزیزممممممممممممممممممم
تولدت مبارک عزیزم

از تمام بچه ها هم عذر میخوام اخه وقت نداشتم بهتون سر بزنم . بعد از امتحانها از خجالت همه در میام تا بعد بای

پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 توسط هدیه |


سلام بخاطر امتحانها فعلا نمیتونم وبلاگ رو اپ کنم یا بهتون سر بزنم
ببخشید بعد امتحانها در خدمتتون هستم
و ممنون از اونایی که اومدن به وبلاگ و نظر دادن
تا بعد امتحانها خداحافظ

سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389 توسط هدیه |

دختر بودن


اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین
شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساساتی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری  گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول دختر بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی  این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون   می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا.......  یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2  تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش
 درست نمی کردی!!!!
حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین
 صدایی که تا حالا شندیدی می گه:
-جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت.  تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی
 و ....
نفرت از خودت ............

چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 توسط هدیه |

نارفیقان


وفاي شمع رانازم كه بعد ازسوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد 
نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

 نارفیق

دوشنبه سی ام فروردین 1389 توسط هدیه |

 
بمیرم واسه ناز نگاهت 
                       میمونم همیشه من چشم به راهت 
                                                         تو چی خواستی که من برات نکردم؟؟؟
                                         مال من نبودی ؟؟؟ نگات میکردم ................

 کاش

دوشنبه سی ام فروردین 1389 توسط هدیه |

چرا عاشق نباشم؟


چرا عاشق نباشم؟

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 توسط هدیه |



مرا اين گونه باور کن :
کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته ،
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته !!!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟
که شايد هم به جرم آن غريبي و جدايي هست؟
مرا اين گونه باور کن.....................

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

در این دنیای بی حاصل چرا مغرور میگردی...
سلیمان گر شوی آخر خوراک مور میگردی...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ميدونم نخودا رنگي ندارن...
شكل خيلي قشنگي ندارن
ميدونم كوچيك رومم ميدونم...
خيلي بي جا و مكانم ميدونمم
ميدونم سادست لباسم عزيزممم...
واسه تو يه ناشناسم عزيزمممم
صداي خوبي ندارم ميدونم...
براي عشق تو اما ميخونمممم
دیجی نخود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

يه نخود خشک و بي جون
ميون يه ديگ داغ
توي ته مونده ذهنش
نقش بر رنگ 1 ماشک
شاخک سبز خيالش سر به آسمون كشيد
برو دوشش همه پر شد زگلهای ریز ریز
زير شاخک خياليش كم كمك چشماشو بست
ديد 2 تا لپه پرنده ، روي شاخه هاش نشست
اولي گفت : اگه بارون باز بريزه توي ديگ
ديگه اما سر رسيده عمر اين نخود پير
دومي گفت : كه قديما يادمه ديگي نبود
جوجو و نخودي بودو چتفورو كلوپ و تور
گفتن و لپه ها پريدن با 1 دنيا خاطره
اما اون نخود هنوزم توي ديگ باوره
دیجی نخود
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


دیجی نخود
داستان
آپدیت داستان بچگی
ولنتاین
خداوندا کفر نمی گویم...
معانی سمبلیگ گلها
داستان بچگی

نخودی
هدیه



ahang

nokhodiyetanha